____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁹⁵
ویو جونگ کوک:
میزان استرسم قابل توصیف نبود..
رفتیم اداره پلیس تا گزارش بدیم..
لارا همه داستانو تعریف کرد..
مثل اینکه ویلیام یا همون عموی رایا عاشق لارا بوده اما لارا با شوهر سابقش ازدواج کرده
ویلیام هم همیشه از داداشش تنفر داشته پس دشمنیش شروع میشه
طبق گفته لارا آخرین بار یک ماه قبل از اینکه شوهرشو از دست بده، ویلیام به دیدنشون اومده بود
ولی لارا دقیق نمیدونست برای چی اومده بود چون کل حرفش با بابای رایا بوده..
لارا گفت که ویلیام یه آدم وحشیه که نصف عمرشو توی زندان بوده...
و الان رایای من گیر اون عوضی افتاده بود..
احساس میکردم دست و پاهام قفل شده...
که صدای مارتین منو به خودم اورد
% هی پسر چیکار میکنی؟
+او...اومدم...
رفتیم برای ثبت شکایت..
ولی اون پلیس عوضی گفت که باید حداقل 24 ساعت از گم شدن بگذره بعد گزارش بدیم..
از کوره در رفتم و گفتم:
+چی میگی مرتیکه؟
یه یادداشت پیدا شده..
* جناب محترم روندش همینطوریه
+گور بابای روند اون الان گیر یه آدم با سابقه خراب افتاده..
*جناب شما مدارک کافی ندارین و یه نوشته ساده دلیل محکمی نیست...
مارتین جلومو گرفت و منو عقب روند و گفت:
% پسر اینطوری چیزی درست نمیشه...
لارا هم با رنگ پریده و حال بدش روی یکی از صندلی های اداره پلیس نشسته بود
و فقط به یه نقطه خیره شده بود..
که کار مارتین به شدت متعجبم کرد..
یه بسته پول گذاشت روی میز پلیس و گفت:
% الان دنبالش میگردین یا نه؟
*ا... چی...چیزه...
ن..نمیشه..
% بیشتر بدم؟
*نه...
الآن گزارش میدم..
چشمام از تعجب گرد شده بود..
%چیه؟
آدم ندیدی؟
سریع نگاهمو ازش گرفتم..
*جناب..
ما باید بیایم خونتون رو چک کنیم..
شاید مدرک دیگهای هم پیدا کردیم..
%حتما حتما
سمت خونه راه افتادیم
و ماشین های پلیس هم پشت سرمون..
ویو جونگ کوک:
میزان استرسم قابل توصیف نبود..
رفتیم اداره پلیس تا گزارش بدیم..
لارا همه داستانو تعریف کرد..
مثل اینکه ویلیام یا همون عموی رایا عاشق لارا بوده اما لارا با شوهر سابقش ازدواج کرده
ویلیام هم همیشه از داداشش تنفر داشته پس دشمنیش شروع میشه
طبق گفته لارا آخرین بار یک ماه قبل از اینکه شوهرشو از دست بده، ویلیام به دیدنشون اومده بود
ولی لارا دقیق نمیدونست برای چی اومده بود چون کل حرفش با بابای رایا بوده..
لارا گفت که ویلیام یه آدم وحشیه که نصف عمرشو توی زندان بوده...
و الان رایای من گیر اون عوضی افتاده بود..
احساس میکردم دست و پاهام قفل شده...
که صدای مارتین منو به خودم اورد
% هی پسر چیکار میکنی؟
+او...اومدم...
رفتیم برای ثبت شکایت..
ولی اون پلیس عوضی گفت که باید حداقل 24 ساعت از گم شدن بگذره بعد گزارش بدیم..
از کوره در رفتم و گفتم:
+چی میگی مرتیکه؟
یه یادداشت پیدا شده..
* جناب محترم روندش همینطوریه
+گور بابای روند اون الان گیر یه آدم با سابقه خراب افتاده..
*جناب شما مدارک کافی ندارین و یه نوشته ساده دلیل محکمی نیست...
مارتین جلومو گرفت و منو عقب روند و گفت:
% پسر اینطوری چیزی درست نمیشه...
لارا هم با رنگ پریده و حال بدش روی یکی از صندلی های اداره پلیس نشسته بود
و فقط به یه نقطه خیره شده بود..
که کار مارتین به شدت متعجبم کرد..
یه بسته پول گذاشت روی میز پلیس و گفت:
% الان دنبالش میگردین یا نه؟
*ا... چی...چیزه...
ن..نمیشه..
% بیشتر بدم؟
*نه...
الآن گزارش میدم..
چشمام از تعجب گرد شده بود..
%چیه؟
آدم ندیدی؟
سریع نگاهمو ازش گرفتم..
*جناب..
ما باید بیایم خونتون رو چک کنیم..
شاید مدرک دیگهای هم پیدا کردیم..
%حتما حتما
سمت خونه راه افتادیم
و ماشین های پلیس هم پشت سرمون..
- ۲.۶k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط